نتوانم...
یک نفس بییار نتوانم نشستبیرخِ دلدار نتوانم نشستاز سر می می نخواهم خاستنیک زمان هشیار نتوانم نشستنور چشمم اوست، من بینورِ چشمروی با دیوار نتوانم نشستدیده را خواهم به نورش برفروختیک نفس بییار نتوانم نشستمن که از اطوار بیرون جستهامبا چنین اطوار نتوانم نشستمن که دایم بلبلِ جان بودهامبیگل و گلزار نتوانم ...
دردِ گنگ
نمیدانم چه میخواهم بگویمزبانم در دهان باز بستهستدرِ تنگِ قفس باز است و افسوسکه بال مراغ آوازم شکستهستنمیدانم چه میخواهم بگویمغمی در استخوانم میگدازدخیال ناشناسی آشنارنگگهی میسوزدم گه مینوازدگهی در خاطرم میجوشد این وهمز رنگآمیزی غمهای انبوهکه در رگهام، جایِ خون روان استسیه داروی زهرآگینِ اندوهفغانی گ...
تنهایی
تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشتیک جور دیگر بود، آیینِ خودش را داشتتنهایی من بوی رفتن، طعم مردن بودتنهاییام ردّ طنابی دور گردن بودبعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکردوقت نوشتن دستهایم را فلج میکردبعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بودبعضی زمانها یک سکوتِ غیرعادی بوددر سینه مثل نامهای تاخورده میخوابیدتنهای...
دست در گردنِ یادِ تو
دست در گردن یاد تو چنانم که مپرسآنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار بیتو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس تا سفر با تو چنان بود و حَضَر بیتو چنین آنچنان بر حَذَر از همسفرانم که مپرس من که از پنجهی گرگان به سلامت رَستَم آنچنان خونی زنجیر شَبانم که مپرس دوستان طعنه ...
مرگ
خانهای امن در اقلیم غزلخیزی نیستدر هوا رایحهی وسوسهآمیزی نیست جانِ خورشید! مرا با همه بیدار نکن پشت این پنجرهها صبحِ دلانگیزی نیست سخت غمگینم و دلگیر، برایم کاری بهتر از پرسه زدن در شب پاییزی نیست عمر، بیفلسفهای میگذرد میدانم آخر زندگی هیچکسی چیزی نیست در تنم منطق و احساس و عطش درگیرند جنگ سرد است د...
خوب شد، دردم دوا شد خوب شد...
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل، که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم... - حافظ - پ ن ۱: همچون صاعقهای بر من فرود آمدیو مرا به دو نیم کرد...
کوهها
اگر به جان عزیزِ تو غم نریخته بودماگر که زندگیات را به هم نریخته بودم! اگر که دور تنت، دست من طناب نمیشد اگر که خستگیام بر سرت خراب نمیشد اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمیزد اگر به شانهیمان غصه تازیانه نمیزد اگر که سایهی این بیکسی بزرگ...
بعد از تو
ای هفت سالگیای لحظهی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شـ ـکـ ـسـ ـت بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بهجز آب، آب، آب در آب غرق شد بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم ...
این هاله چیست...
عاقبت طوطی من لال درآمد از کارچلّه چلچلهام کال درآمد از کار وعده میداد شب هجر به پایان برسد وعدهی یک شبهاش سال درآمد از کار خواب دیدم صنمی آب به رویم پاشید وسط معرکه غسّال درآمد از کار صاحب کشف و کرامات شنیدم مشتش عاقبت وا شد و رمّال درآمد از کار دل وامانده چو شاهین قضا را پائید کفتری بیپر و بیبال د...
چیزهایی ازین دست...
به زندگی را در چشمهات حل کردن تو را ته همهی کوچهها بغل کردن تو را بغل کردن، بیهراس، بیکابوس تو را بغل کردن در قطار، در اتوبوس به عاشق تو شدن در عراق، در منجیل تو را بغل کردن در بنادر برزیل به عاشق تو شدن در عراق، در فیلیپین تو را بغل کردن زیر تیغهی گیوتین به عاشق تو شدن در دقایق آخر تو را بغل کردن ر...
کسی که شکل تو باشه
کسی که شکل تو باشه یه معجزهس واسم پیمبری که به ایمان من اضافه کنه پیمبری که با تفسیر سادهی موهاش هزار تا حوزهی علمیه رو کلافه کنه! کسی که شکل تو باشه محاله پشت سرش خدا بخواد و دوباره یه دین تازه بیاد قطار میشه جهان واسه دیدنش که بره یه شهر با یه قطار پر از جنازه بیاد «کسی که شکلِ تو»! فرض محال این د...
از خودم...
در مستراح خانهی خود گیر کردهام جا مانده از دویدن بیوقفهی جهان اندازهی هواکش زنگار بستهایست یک ساعتیست سهم من از کل آسمان [فریاد میکشی و نفس کم میآوری فریاد میکشی و زبان تو الکن است فکر خدا نباش که یک مستراح شوم جای بدی برای به او فکر کردن است] مأیوس از خدایم و در حق چون منی لطفی که کرده بود به یونس ...
دروغ بود
گفتند «طی شدهست زمستان»، دروغ بود گنجشکهای مرده، بهاران دروغ بود از ارتفاع خشک درختان، کلاغها فریاد میکشند که باران دروغ بود گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم اینها که بستهایم به شیطان، دروغ بود یا ما نهال خرم خلقت نبودهایم یا وعدههای شوکت انسان، دروغ بود گَردی که داشت دامن صحرا، فرونشست یعنی دروغ بو...
کرم کوچک ابریشم...!
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خــالی زد که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ! اگرچه لحظهی دیدارت شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری که هر دو ...
دردیست در دلم...
زل میزنم به آینه... میترسم! این چهره، شکل واقعی من نیست این تخت، تخت ماست... ولی انگار آغوش تو شبیه به قبلاً نیست زل میزنم به کاغذ و خودکارم باید که شعر تازهای از غم گفت گفتی که شعر شاد بگو! اما... من به خودم دروغ نخواهم گفت تنهایی زمین و زمان جمع است در چشمهای قهوهای خیسم این درد را برای که باید گف...
Love will find a way
دل میستاند از من و جان میدهد به من آرام جان و کام جهان میدهد به من دیدار تو طلیعهی صبح سعادت است تا کی ز مهر طالع آن میدهد به من دلدادهی غریبم و گمنام این دیار زان یار دلنشین که نشان میدهد به من جانا مرادِ بخت و جوانی وصال توست کو جاودانه بخت جوان میدهد به من میآمدم که حالِ دلِ زار گویمت اما... مگر ...
تهوعی ابدی
قرار بود که این دفعه جنگ را ببرد بیاید و دل ماده پلنگ را ببرد به خاطرش سر تیمور لنگ را ببُرد شبانه دختر شاه فرنگ را ببرد قرار بود که از چنگ شب رها بشود به آفتاب قسم داد گرگ و میش نرفت قرار بود که این بار قهرمان باشد قرار بود... ولی باز... خوب... پیش نرفت! همیشه مثل خودش بود: ساده و بَدَوی همیشه ربط ...
حرف آخر
هزار خواهش و آیاهزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار پوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز... مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم...
میان تاریکی
میان تاریکیترا صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد در آسمان ملول ستارهای میسوخت ستارهای میرفت ستارهای میمرد ترا صدا کردم تمام هستی من چو یک پیالهی شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشهها میخورد ترانهای غمناک چو دود برمیخاست ز شهر زنجرهها چو دود میلغزید به روی پنجرهها تمام شب آنجا میان سینهی م...
عروسک کوکی
بیش از اینهاآه... آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار میتوان با پنجههای خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند میبارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایس...