خرید بک لینک
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سوددیگر به چاک سینه مجال رفو نبوددیگر شکسته بود دل و در میان ماصحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبوداو بود در مقابل چشم ترم ولیآوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبودحیف از نثار گوهر اشک ای عروس بختبا روی زشت زیور گوهر نکو نبوداشکش نمی‌مکیدم و بیمار عشق راجز بغض شربت دگری در گلو نبودآلوده بود دامن پاک و به رغم عشقبا اشک نیز دست و دل شستشو نبوداز گفتگو و یاد جفا کردنم چه سوداو بود بی‌وفا و در این گفتگو نبودماهی که مهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 19:18

از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر استپیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور است هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر استاَبنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغِ زنده‌دلان، کویِ دلبر استجان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوقدرمانده‌ام هنوز که نُزلی محقّر استکاش آن به‌خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنانبازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در استجانا، دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دَم که می‌زنم ز غمت، دودِ مِجمَر استشب‌های بی توام، شبِ گور اسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشمشد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوانمرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانشبگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتواندریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویتکنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوانرسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستانکه پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوانچه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گویدکه: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوانعراقی گر به درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

خانه‌ای روی کوهِ یخ بودنعمری از آفتاب ترسیدنشکل یک تکه سیبِ کرم‌زدهگوشه‌ی میوه‌ها پلاسیدنزندگی دردناک شد، مثلِعسل از روی خار لیسیدن!در افق هم نمی‌رسیم به همما که تقدیرمان موازی بودزندگی نکبتی حقیقی داشتگرچه دنیای ما مجازی بوداز می و غمزه شعر می‌گفتیمادبیات خاله‌بازی بود!گوشه‌ی هفت‌‌شین شراب بخورسالِ نو شد..‌. درخت کاج بگیر!اهل فرهنگ باش، در هر جشنهدیه، دیوان ابتهاج بگیر!دوست‌هایت گلوله می‌خوردندتو ولی وام ازدواج بگیر!منفصل‌های متصل بودیم«ما» همیشه اسیر «ایشان» بودخاکِ چرکینِ‌مان اگر رگ داشتسهم حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

و ناگهان، سر هر سفره‌ای یک کم شدو پای سفره خوراک تمام ما غم شدچراغ‌های اتاق یکی که شد خاموشتمام خانه، سیه‌پوش شد، محرم شد یکی که از همه ما پرنده‌تر، پر زدیکی که مثل گلی پاک بود، پرپر شدکمد که باز شد از بوی عطر معصومشحیاط مرده پر از رنگ و بوی مریم شدو کل کشید زنی در سماع خون بارشصدای مویه و سنج و دمام درهم شدنگاه کرد به پیراهنی که خونی بودفدای قدت و پیراهنی که پرچم شدببین! جوان من است این، همان که از خونشبهشت امن شما، گور شد، جهنم شدتمام شهر سر خاک آن جوان رقصیدتمام شهر به خون خواهی‌اش مصمم شداوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماندچنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظرِ یار خاک‌سار شدمرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماندچو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماندچه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماندسرودِ مجلسِ جمشید گفته‌اند این بودکه «جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند»غنیمتی شِمُر ای شمع وصلِ پروانه!که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماندتوانگرا! دلِ درویشِ خود به دست آورکه مخزنِ زَر و گنجِ دِرَم نخواهد ماندبدین رَواقِ زَادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

خورشيد گم شد و شبِ موعودِ مست‌هاشب آمد و جماعتِ قدّاره دست‌هااندوهِ مبهمی همه‌جا را گرفته بوددودی جهنّمی همه‌جا را گرفته بودما در ميانِ خون و هياهو رها شديمدر تيغه‌های خونیِ چاقو رها شديم..‌.در زخم‌های سرخِ تنِ مردهای دهدر پرسه‌ی شبانه‌ی ولگردهای دهدر بچه‌های كوچکِ يک مشت استخواندر دست‌های خونیِ مزدورهای خان!در ميوه‌های باغچه كه چيده می‌شدنددر دخترانِ كوچه كه دزديده می‌شدنددر حاصل زمينِ شما كه به باد رفتدر عيد و هفت‌سين شما كه به باد رفتدر ساعتی كه برّه‌ی ما را شغال بردمامِ مرا به وقت اذانِ تو آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتداد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپردنوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفتنعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتادشعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفتانتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشیدآرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفتیا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدنیا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفتیا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهادیا نهال قامت او را به بر خواهم گرفتیا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاندیا ز دستش آستین بر چشم ترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

از ضعف به‌ هر جا که نشستیم وطن شدوز گریه به‌ هر سو که گذشتیم چمن شد جان دگرم بخش که آن جان که تو دادیچندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شدپیراهنی از تار وفا دوخته بودمچون تاب جفای تو نیاورد کفن شدهر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفتآن هم صنمی بهر پرستیدن من شدعشّاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنودگر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شداز حسرت لعل تو ز خونِ مژه طالبچندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد.- طالب آملی -پ ن: من آن بودم که می‌گفتم به هر پرسش دوصد پاسخکنون گر نام من پرسی، جوابش را نمی‌دانم!- ؟ -ح ن: مرتب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 5:30

هر چه در روی تو گویند به زیبایی هستوان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هستسروها دیدم در باغ و تأمل کردمقامتی نیست که چون تو به دلآرایی هستای که مانند تو بلبل به سخن‌دانی نیستنتوان گفت که طوطی به شکرخایی هستنه تو را از من مسکین نه گل خندان راخبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هستراست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنیصبر نیک‌ست کسی را که توانایی هستهرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هستخبر از عشق نبودست و نباشد همه عمرهر که او را خبر از شنعت وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشدگر بانگ برآید که سری در قدمی رفتبسیار مگویید که بسیار نباشدآن بار که گردون نکشد یار سبک‌روحگر بر دل عشاق نهد بار نباشدتا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشدآهنگ دراز شب رنجوری مشتاقبا آن نتوان گفت که بیدار نباشداز دیده‌ی من پرس که خوابِ شبِ مستیچون خاستن و خفتن بیمار نباشدگر دست به شمشیر بری عشق همان استکانجا که ارادت بود انکار نباشداز من مشنو دوستی گل مگر آن‌گاهکه‌ام پایِ برهنه خبر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

چندین صدا شنیده‌ام اما دهان یکی‌ستگویا صدای نعره و بانگ اذان یکی‌ستیک‌سوی بر یزید و دگرسوی بر حسینخلقی گریستند ولی روضه‌خوان یکی‌ستافسرده از مطالعه‌ی زهر و پادزهردیدم دو شیشه‌اند ولیکن دکان یکی‌ستدر عصر ظلم، ظلم و به دوران عدل، ظلمدر کفر و دین مسافرم و ارمغان یکی‌ستدر گوش من مقایسه‌ی خیر و شر مخوانچندین مجلّد است ولی داستان یکی‌ستدزد طلا گریخت ولی دزد گیوه نه...دردا که در گلوی گذر پاسبان یکی‌ستدر جنگ شیخ و شاه، فقط زخم سهم ماستتیر از دو سوی می‌رود اما نشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

پی یک اشتباه ناجورم، باغ ممنوع سیب می خواهمتا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهممادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هستآه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهمپدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنومآه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عــــجیب می خواهمباز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم...بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفتباغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

جهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالی‌ستبه هرزه وهم مچینید، کاین دکان خالی‌ستگرفته است حوادث، جهاتِ امکان راز عافیت چه زمین و چه آسمان خالی‌ستبه رنگِ چنبرِ دف در طلسمِ پیکر مابه هرچه دست زنی منزلِ فغان خالی‌ستز شُکرِ تیغِ تو، یارب چه‌سان برون آیددهانِ زخمِ اسیری‌ که از زبان خالی‌ستاگرچه شوقِ تو لبریزِ حیرتم داردچو چشمِ آینه، آغوشِ من همان خالی‌ستترشحی به مزاجِ سحابِ فیض نماندکه آستین‌ِ کریمان چو ناودان خالی‌ستبه چشمِ زاهدِ خودبین، چه توتیا و چه خاککه از حقیقتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیستحرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی استاینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریستگر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیستهر کسی قصه شوقش به زبانی گویدچون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیستاینهمه قصه ز سودای گرفتارانستورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیستره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نهگریه نیمه شب و خنده مستانه یکیستگر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانمآشنا بر در این خانه و بیگانه یکیستهیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادندبهر این یک دو نفس، عاقلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان نظری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09

صفحه بندی