اناالحق
محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام من همه تن اناالحقم ، کجاست دار ؟ خسته ام در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود زمین دیار غربت است ، ازین دیار خسته ام کشیده سرنوشت من به دفترم خطّ عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خ...
غمِ بیهوده گی ها
در من غمِ بیهوده گی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزون تر در من نیازی می کشد پیوسته فریاد در تو گریزی می گشاید هر زمان پر ای کاش ... در خاطر گل مهرت نمی رُست ای کاش ... در من آرزویت جان نمی یافت ای کاش ... دست روز و شب با تاروپودش از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت اینک دریغا آرزوی نقش بر آب اینک...
باید دوید ... رسید ...
در تمام طول این سفر اگر طول و عرض صفر را طی نکرده ام در عبور از این مسیر دور از (الف) اگر گذشته ام از (اگر) اگر به (یا) رسیده ام از کجا به ناکجا یا اگر به وهم بودنم احتمال داده ام باز هم دویده ام آنچنان که زندگی مرا در هوای تو نفس ... نفس ... حدس می زند ... هر چه می دوم با گمانِ ردّ گام های تو گم نم...
کز دیو و دد ملولم و ...
سکوت کردم و تنهایی ام به حرف میآمد تو رفته بودی و پشت شیشه برف میآمد تو رفته بودی و این زخم کهنه رام نمی شد تو رفته بودی و جان کندنم تمام نمی شد تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم تو رفته بودی و ... دنیا گذاشت ... زنده بمانم !...
دردِ سنگین
آغاز سال بی کسی رو سوگ می گیری می ترسی از افسردگی های سحرگاهی حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی ... چون از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی وقتی خدای مهربانت زور می گوید باید از اعماق دلت تصویر برداری تا لحظه ای که او بخواهد ، زنده خواهی بود تا لحظه ای که او بخواهد ، دوستش داری شاید تناسخ علّت این رنج تاریخ...
بهترین دوست ، دشمنت باشد .
فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص به دوست داشتنم بینِ دوستش داری ! به خواب رفتمت از گریه های تکراری تماس های کسی ناشناس از خط ... به استخوان سرم زیر حرکت مته که می شود به رگ و پوست ، از تو تیغ کشید که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید که می شود وسط وان ، دچار فلسفه شد...
بگذریم !
تو می روی و دل زِ دست می رود مرو که با تو هر چه هست می رود دلی شکستی و به هفت آسمان هنوز بانگ این شکست می رود کجا توان گریخت زین بلای عشق که بر سر من از الست می رود نمی خورد غم خمار عاشقان که جام ما شکست و مست می رود از آن فراز و این فرود غم مخور زمانه بر بلند و پست می رود بیا که جان سایه بی غمت مبا...
جوانه
شعر همیشه مسکن خوبی برام بوده و این وبلاگ به همین خاطر ، یکی از بهترین رفیقام توی 7 سال گذشته بوده 7 سالی که به یک چشم هم زدن گذشت ولی کلی اتفاق افتاد اونقدر که حکیمه 7 سال پیش از اساس ، ویران شد و یه حکیمه جدید ساخته شد ! حکیمه ای که بیشتر دوسش دارم :) حالا ... من ! شجاع تر ، قوی تر ، پرانگیزه تر و...
قصه ها هست ولی ...
ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تورا ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا / با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا ؟ فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود / جانِ من این همه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به ...
من مستحق این همه آوار نیستم ...
از عشق آنچنان که تو ، ناچار نیستم از زندگی چنان که تو ، سرشار نیستم چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان ... سر می رسی دوباره و بیدار نیستم مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم آغوش می گشایی و باور نمی کنی در قید بازوان تو این بار نیستم این عشقِ مرده را به دلم پیشکش نکن من مثلِ آن...
...
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم به غواصان بگو کافی ست هر چه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم چه بر ما رفته است ای عمر ، ای یاقوت بی قیمت ! که غیر از مرگ گردنبد ...
پسر نوح
هر چه کردم به خودم کردم و وجدان خودم پسر نوحم و قربانی طوفان خودم تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند آنچنانم که شدم دست به دامان خودم موی تو ریخته بر شانه تو ، امّا من شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست می روم سر بگذارم به بیابان خودم آسمان سرد و هوا سرد و زمین س...
خودت را به جای من بگذار
حلق خود را 4 پاره کنی شعر تنها رسانه ات باشد توی شهری که بی ادب شده است ادبیات خانه ات باشد دستمالی سیاه برداری چیزی از صلح و جنگ بنویسی متناقض نمای غم باشی زشت ها را - قشنگ - بنویسی پیشگو باشی و بفهمانی که غروب از طلوع معلوم است به کجا می روم که در این راه تهِ خط از شروع معلوم است ... (تلخ) مثلِ هم...
مرگ یک اتفاق معمولی است ...
روی پیشانیم سیاه شده دستمال سپید مرطوبم دارم از دست می روم اما ... نگرانم نباش ! من خوبم ! هیچ حسّی ندارم از بودن تیغ حس می کند جنونم را دارم از دست می دهم کم کم آخرین قطره های خونم را در صفِ جبرِ خاک منتظرم اختیار زمان تمام شود زندگی مثل فحش ارزان بود ! مرگ باید گران تمام شود ! از سرم مثل آب می گذر...
من
من شاعرم ... نه ! کاتب وحی ایی که بر کاغذ و دوات خودش قی کرد ! من شاعرم ... پیامبری مطرود که روی معجزات خودش قی کرد ! من شعر می نویسم ، می جنگم با سرنوشت شومم ، تقدیرم یک بیت تا ببارد ، می سوزم یک شعر تا بیاید ، می میرم در جبر زنده بودم ، اما نه ! این شعر جای فلسفه بافی نیست سنگم زدند ، بی وطنم کردن...
عشقِ لعنتی !
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست غمِ توهست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید ونیست درون آتش از آنم که آتشین گلِ من مرا ...
حــــــتمی
زندگی بی تو پر از غم شدنش حتمی بود با تو اما غمِ من کم شدنش حتمی بود همه جا ، از همه کس زخمِ زبان می خوردم این وسط اسمِ تو مرهم شدنش حتمی بود رگِ خوابِ تو اگر دست دلم می افتاد قصه عشق ، فراهم شدنش حتمی بود پا به پای من اگر آمده بودی در شهر این خبر سوژه عالم شدنش حتمی بود بینِ ما موش دواندند خودت می ...
سر نوشت
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم ! افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگذاز پندارد آن که روحِ مرا رام کرده است ! جان سختی ام نگر که فریبم نداده است این بندگی ، که زندگیش نام کرده است ! بیمی به دل زِ مرگ ندارم که زندگی ...
آن شب ...
آن شب صدای گریه و فریاد می آمد آن شب تو تنها مانده بودی ... باد می آمد آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد باران تندی در امیرآباد می آمد باران نه ... اشک شادیِ اردیجهنم بود وقتی برای زادن خرداد می آمد دنیا شبیه کوسه ای مشتاق خونت بود در آب اگر یک قطره می افتاد ، می آمد ترسیده بودی ، شعر می خواندی ، ...
عشق نمی میره ...
بذار از اول قصه بگم : می میره اون مردی که من تنها دلیلِ واقعی رفتنش می شم گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد می شه پلیس احمقی که فکر می کرده زنش می شم به چشمات زل زدم اون تیله های خیس جادویی که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود بهم گفتی یه روز خوب توو راهه ... بهم گفتی ... بهم گفتی ولی انگار که لحنت...