راهِ دراز
شب اول :هجوم نازی هاطرف کوره های انسانیوسط خون و بمب می رقصندچند تا دختر لهستانیشب دوم :کلاه و بارانیچند تا بوسه ی بدون دلیلپشت هم تیر خوردن و مردنته هر فیلم ژان پِیِر مِلویلشب سوم: طناب یخ زده ایبر گ
کلام مقدس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرسکس به امید وفا ترک دل و دین مکنادکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرسبه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی میکشم از مرد
نشد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشدبه لابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشدپیام داد که خواهم نشست با رندانبشد به رندی و دردی کشیم نام و نشدرواست در
جان و جهان
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان رانفسی یار شرابم نفسی یار کبابمچو در این دور خرابم چه کنم دور زمان راز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدمنه نهانم نه بدیدم چه کنم کو
در روزگاری که عشق را نمیشناسند...
نه معماری بلند آوازه امنه پیکره تراشی از روزگار رنسانسنه آشنای دیرینه مرمر.اما می خواهم بدانیتن زیبای تو را چگونه ساخته امو با گل و ستاره و شعر آراسته امو با ظرافت خط کوفی.نمی خواهمتوانایی ام را در با
چه میکنیم؟!
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشدیا جز غم عشق تو در دل هوسی باشدکس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکنچون این دل هر جایی هر جای بسی باشدبر پای تو سر دارم گر سر خطری داردوصل تو به دست آرم گر دسترسی باشدا
آش دهنسوز!
موجها خوابیدهاند آرام و رامطبلِ طوفان از نوا افتاده استچشمههای شعلهور خشکیدهاند،آبها از آسیا افتاده استدر مزار آبادِ شهرِ بیتپشوایِ جغدی هم نمیآید به گوشدردمندان بیخروش و بیفغانخشمناکان بیف
ارزشش نداره
چترها در شرشر دلگیر باران میرود بالافکر من آرام از طول خیابان میرود بالامن تماشا میکنم غمگین و با حسرت خیابان رایک نفر در جان من مست و غزلخوان میرود بالاخواجه در رؤیای خود از پایبست خانه میگویدن
تکهچوب
ساکت شدی هیچکی درونت رو نمیفهمهذهن خودت هم چند و چونت رو نمیفهمهمثل خدا با درد تنهاییت خو کردیپیغمبرت حتی زبونت رو نمیفهمهتو تختجمشیدی یه غول لخت که هیچکیدرد نبود سرستونت رو نمیفهمهتو بیدی نیستی
تقدیر
سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانیآشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانیطبعیست مشوّشتر، از باد خزان در منوز باد گرو برده، در بیسروسامانیاز یاد زمان رفته، آن قلعهی متروکمتن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانیک
بوسههای سُر خورده
کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب استچه بس خیال پریشان به چشم بیخواب استبه ساکنان سلامت خبر که خواهد بردکه باز کشتی ما در میان غرقاب استز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهانکه نقش مردم حقبین همیشه بر آب اس
مُردهی جامانده زیر پیرهن
به خاطر سقفی که نبوده روی سرتبرای چاقوهای شکسته در کمرتبرای آنها که وصلهی تنت شده اندبرای خاطره هایی که دشمنت شده اندبه خاطر غزلِ گير کرده در دهنتبرای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنتبرای آنها که در تنت م
دائما یکسان نباشد حال دوران...
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخورای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنوین سر شوریده باز آید به سامان غم مخورگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوش
صدام مالِ تو
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن، که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟بس
هنگامهی حیرانی
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایتمرا رودی بدان و یاریام کن تا درآویزمبه شوق جذبهوارت تا فرو ریز
کی شود این روان من ساکن؟!
وه چه بیرنگ و بینشان که منمکی ببینم مرا چنان که منمگفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منمکی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منمبحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بیکران که
حالِ بیسامان
چنان در قید مهرت پایبندمکه گویی آهوی سر در کمندمگهی بر درد بیدرمان بگریمگهی بر حال بیسامان بخندممرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندممجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندمنه
تدبیری نیست
طاقت عشق تو زین بیشم نماندبیش از این بی تو سر خویشم نماندراست میخواهی... نخواهم بی تو عمربرگ گفتار کمابیشم نماندشد توانگر جانم از تیمار و غمزان دل بیصبر درویشم نماندتا گرفتم آشنایی با غمتدر جهان بیگ
مست
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست دیوانه این چنین که منم در بلای عشق دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست آن کن که رای تست مرا اختیار نی
خارِ سرِ دیوار
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی بارم از قند تو مینوشم، با پند تو میکوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بودهست سوگند بدین یک جان کز غ