خواب و بیدار
آن تیره مردمکها، آه آن صوفیان سادهی خلوتنشین من در جذبهی سماع دو چشمانش از هوش رفته بود دیدم که بر سراسر من موج میزند چون هرم سرخگونهی آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از
خرابم کن
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بیدلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبلهی دگرم بلای
اسیر زمانه
مرغ خونین ترانه را مانم صید بیآب و دانه را مانم آتشینم، ولیک بیاثرم نالهی عاشقانه را مانم نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بیآشیانه را مانم هدف تیر فتنهام همه عمر پای برجا، نشانه را مانم با کسم در زمان
نومیدی
چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غو
ویرانی
میآمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود خرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بود مردی که در خوابهایش، همواره یک باغ میسوخت وان سوی کابوسهایش، خورشید نیلوفری بود وقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آئینه میز
بگشای خدایا
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده میدارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کن
کجایی عشق؟
تو را از دست دادم جنگجویی ناتوان بودمگمت کردم، غرور بیدلیلم کار دستم دادسیاهی خسته کرد اسب سپیدم را زمین خوردمهمان آغاز قصه، لشکر دشمن شکستم داد!هوایت در سرم پیچیده اما پای رفتن نیستکمی نزدیک شو، روی
خیال کعبه
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم سرمست اگر به سودا بر هم زنم جهانی عیبم مکن که در سر سودای یار دارم ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم سی
شکایت کجا بریم؟
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست ب
قفس
زنی که صاعقهوار آنک، ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف، کنایههای کفن دارد کیام، کیام که نسوزم من؟ تو کیستی
این بارم بکش
همخانهایم، روی گرفتن حلال نیست ناگفته پرسشی که سخن را مجال نیست گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما ما را بهغیر ازین سخنی در خیال نیست گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل خود معترف شود که درو این کمال نیست
دلآرام
باید کمک کنی، کمرم را شکستهاند بالم نمیدهند، پرم را شکستهاند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پلهای امن پشت سرم را شکستهاند هم ریشههای مرا خشک کردهاند هم شاخههای تازهترم را شکستهاند حتی مرا
فردا
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گلفشانی می
چراغ خرد
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همهی عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر آه، اکنون دیریست که فروریخته در من، گوی
جانِ جانِ جان
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشهی خاطر که به دیدار تو شغل است
من کشتهی عشقم
من کشتهی وبلاگ عشقم کلمه ، اثرم هیچ مپرسید گم شد اثر من، دگرم هیچ مپرسید گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید فردا سر خود میکنم اندر سر و کارش امروز که با درد سرم هیچ مپرسید وقتی که
ای خدای قادر بیهمتا
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیرهی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای وبلاگ خدای کلمه وبلاگ قادر کلمه بیهمتا یک دم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینهی من بینی این مایهی گناه و تباهی را د
پرت دهیم...
اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم ز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم؟ اگرچه بام بلند است آسمان مگریز چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم
رویا
نه راهی به وبلاگ رویا کلمه میرسد نه وبلاگ رویا کلمه یی به راه برمیگردم به رنگهای رفتهی دنیا به موهای مادرم پیش از آنکه پدر ببافدش به خاک پیش از آن که تو در آن به خواب روی و آن کتاب کوچک غمگین: پیامبر شدن در جزیرهی متر