خانهای امن در اقلیم غزلخیزی نیست
در هوا رایحهی وسوسهآمیزی نیست
جانِ خورشید! مرا با همه بیدار نکن
پشت این پنجرهها صبحِ دلانگیزی نیست
سخت غمگینم و دلگیر، برایم کاری
بهتر از پرسه زدن در شب پاییزی نیست
عمر، بیفلسفهای میگذرد میدانم
آخر زندگی هیچکسی چیزی نیست
در تنم منطق و احساس و عطش درگیرند
جنگ سرد است در آن وحشت و خونریزی نیست
وسط تلخترین فصل کتابم هستم
باز هم معتقدی روزِ غمانگیزی نیست؟
- صنم نافع -
پ ن ۱: زندگی ایوان ایلیچ خیلی ساده
و خیلی معمولی
و بنابراین خیلی وحشتناک بود...
- مرگ ایوان ایلیچ / تولستوی -
پ ن ۲: ۱ اکتبر
مرگ وجود دارد. تو میتوانی با اراده و باورت حیطهی مرگ را در اختیارت بگیری. میتوانی آن را جلو بکشی تا به سویت آید. در ساعتی که بدان باور داری...
۳ اکتبر
اغلب هنگامی که افکارم چون آبهای خاکستری و تیره که به علت ابهام به نظرم بیپایان میرسند جلوی رویم گسترده میشوند، چیزی مانند بههم پیوستگی اشیاء را میبینم و باور میکنم که باید پوچی مفاهیم را دریابم...
۵ اکتبر
بیوقفه به مرگ فکر میکنم و این کار تمام وقت مرا مشغول میکند. به این مسئله میاندیشم که این آگاهی چه وقت و از کجا به ذهنم رسیده است. قادر به بیان آن نیستم. هنگامی که ۱۹ یا ۲۰ ساله بودم میدانستم که باید در سن ۴۰ سالگی بمیرم و یکی از همین روزها وقتی فیالبداهه از خود پرسیدم که در چه روزی رخ خواهد داد، روزش را نیز میدانستم!
و اکنون چنان نزدیک رسیده است... چنان نزدیک... که نفسهای مرگ را حس میکنم.
۷ اکتبر
باد شدیدتر شده است. دریا میخروشد و باران بر روی سقف ضرب گرفته است. شب نخوابیدم. با بارانی به ساحل رفتم و روی سنگی نشستم. پشت سر من در تاریکی و باران تپه با خانهی تیره و تاری که آسونسیون کوچک در آن خوابیده بود قرار داشت. آسونسیون کوچکم! و جلوی رویم دریا کفهای گلآلودش را تا کنار پاهایم میغلتاند.
تمام شب را به بیرون نگریستم و به نظرم آمد که مرگ یا پس از مرگ باید چیزی شبیه این باشد. آنجا در آن طرف و بیرون از خانه تاریکی بیپایان و مرموزی حکمفرما بود. آیا در آنجا تفکری یا احساسی از من باقی خواهد ماند؟ یا این صدای غیرقابل درک باد همواره به گوش خواهد رسید؟
۸ اکتبر
زمانی که مرگ فرا رسد مایلم از او تشکر کنم زیرا زودتر از آنکه مجبور شوم در انتظارش بمانم فرا خواهد رسید. فقط سه روز کوتاه پاییزی و آنگاه به وقوع خواهد پیوست.
چقدر در برابر آخرین لحظه هیجانزده هستم. انتهای همه چیز! آیا یک لحظه شعف و حلاوت ناگفتنی نخواهد بود؟ یک لحظه اوج سرخوشی؟
فقط سه روز کوتاه پاییزی
و مرگ... اینجا در اتاق به نزدم خواهد آمد.
فقط میخواهم بدانم چگونه با من رفتار خواهد کرد؟ مثل یک کرم؟ آیا حلقومم را میگیرد و خفهام میکند؟ یا با دستش مغزم را در چنگالش میگیرد؟ اما پیش خودم آن را عظیم و زیبا همچون یک شکوه وحشی میدانم...
۹ اکتبر
هنگامی که آسونسیون روی زانوانم نشسته بود به او گفتم: «اگر به زودی به طریقی از پیشت بروم چه میشود؟ خیلی غمگین میشوی؟» پس از این حرف سر کوچکش را روی سینهام تکیه داد و به تلخی گریست. قلبم از درد فشرده شد. از همهی اینها گذشته من تب دارم، سرم داغ است و از سرما میلرزم.
۱۰ اکتبر
نزد من بود! امشب نزد من بود! او را ندیدم، صدایش را هم نشنیدم، با وجود این با او صحبت کردم. مضحک است. اما مانند یک دندانپزشک با من رفتار کرد! گفت: «بهتر است همین حالا تمامش کنیم»
اما من نمیخواستم و علیه آن میجنگیدم. با چند سخن کوتاه او را پس فرستادم.
«بهتر است همین حالا تمامش کنیم»
چه طنینی داشت... تا مغز استخوانم نفوذ کرد. چه پوچ و توخالی. چه یکنواخت. چه عامیانه!
هرگز احساس یأسی سردتر و پستتر از این را تجربه نکرده بودم.
۱۱ اکتبر
آیا میفهمم؟ آه... باور کنید میفهمم. یک ساعت و نیم پیش هنگامی که در اتاقم نشسته بودم، فرانس پیر نزدم آمد. میلرزید و هق هق میکرد. فریاد میکشید: «زود بیایید! دختربچه...» من هم زود رفتم.
گریه نکردم و فقط لرزشی سرد مرا تکان داد. او در تخت کوچکش دراز کشیده بود و موهای سیاهش اطراف چهرهی کوچک و بیرنگ و پردردش را فراگرفته بود. کنارش زانو زدم و به چیزی فکر نکردم.
دکتر گودهوس آمد. گفت: «یک حملهی قلبی بوده است» و مانند کسی که تعجب نکرده است سرش را تکان داد. این ناشیِ دیوانه به گونهای رفتار میکرد انگار همه چیز را میداند!
اما من... آیا میفهمم؟ هنگامی که با او تنها شدم -بیرون باران و دریا سر و صدا میکردند و باران در لولهی بخاری زوزه میکشید- روی میز کوبیدم، برای یک لحظه ناگهان همه چیز برای من روشن شد. ۲۰ سال از مرگ خواسته بودم در یک روز و در یک لحظه برسد. در اعماق وجودم چیزی وجود دارد که پنهانی میدانسته که من نمیتوام این کودک را ترک کنم.
شاید بعد از نیمه شب نمیمردم و حتماً هم اینطور میشد.
اگر مرگ میآمد بار دیگر او را باز میگرداندم. اما او اول به سراغ این کودک آمد. زیرا باید از درونم آگاه شده باشد.
آیا من خودم مرگ را به تخت کوچک او کشانده بودم؟ آیا تو را کشتهام آسونسیون کوچکم؟ آه برای نکات ظریف و پر رمزوراز واژهها چه خش و حقیرانهاند!
به سلامت! به سلامت! شاید در آن بیرون اندیشه یا خبری از تو را دوباره بازیابم. از آن رو که عقربهی ساعت حرکت میکند و چراغی که به چهرهی شیرینش نور میافشاند به زودی خاموش خواهد شد، دست کوچکش را در دست میگیرم و انتظار میکشم.
هماکنون به سراغم خواهد آمد و اگر بشنوم به من میگوید:
«بهتر است همین حالا تمامش کنیم»
به رضایت سرم را تکان داده،
و چشمانم را بر هم خواهم نهاد...
- توماس مان -
پ ن ۳: دانلود آهنگ بیکلام (Johnny Guitar)

ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141