بازگشت
زآن نامهای که دادی و زآن شکوههای تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است ای مایهی امید من ای تکیه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت احساس قلب کوچک خود را نهان کنم بگذار تا ترانهی من رازگو شود بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را چون ...
زن
زنی که آمد و با نصف دوم دیه رفت زنی که زایید و با دو سکه مهریه رفت زنی که مثل لباسی نشسته تن میشد زنی که با شوخی، مادر وطن میشد زنی که در سبد قرمز جهان گم بود زنی که سیب نمیشد، زنی که گندم بود زنی که تنها میشد، زنی که طاقت داشت به گریه کردن در نور ماه عادت داشت زنی که نان از دستان دیگری میخورد زنی ک...
سخن
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهانسوز نهفتن... نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایهی دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شبها چون شمع سحر یک مژه خفت...
دنیا به همین چند سطر رسیده است ...
در سجده بودی آسمان روی سرت می ریخت دال دعا از دست های لاغرت می ریخت در سجده بودی و هزاران چشم نامحرم هر بار از چادرنماز مادرت می ریخت رگبار غم، رگبار بمب و تیر، جَر جَر جَر از آسمان بر پشت بام هاجرت می ریخت باران نه ... خون در چاله های شهرتان پر بود بهمن نه ... خون از کوه های کشورت می ریخت تنها به م
کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم! من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل پدر نیست... مثل انسی نیست... مثل یحیی نیست... مثل
پایان
رفتنت زخم عمیقی ست که بر دل مانده زخم مانند رفیقی ست که بی مانند است بند بند بدنم در تب تو می سوزد گاه خاموشی یک شعله به آهی بند است بعد تو شهر چه تنگ است ... شبیه دلِ من دل من بعد تو آشفته شبیه شهر است کودک پیر درونم به تو وابسته شده بعد تو با همه حتی خود من هم قهر است راه می افتم و می افتم و می ا
ندای آغاز
کفش هایم کو، چه کسی بود صدا زد "سهراب"؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تنِ برگ. مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر. شبِ خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو، خواب مرا می روبد. بوی هجرت می آید: بالش من پُرِ آواز پَرِ چلچله هاست. صبح خواهد شد
زندان
زندان آن زنمانتوی قرمزش بود زندان آن پلیس ها ماشین سیاهشان زندان پدرم کت و شلوار راه راهش بود که راه اداره را فراموش نمی کرد زندان های زیادی در خیابان راه می روند با تلفن حرف می زنند سیگار می کشند مثلاً آن زن زندانش آشپزخانه کوچکی ست یا آن مرد که زندانش را در آغوش گرفته و دنبال شیرخشک می گردد یا آن
بیا ز سنگ بپرسیم!
درون آینه ها در پی چه می گردی؟بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است نگاه کن! نگاه ها همه سنگ و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری؟ خانه خدا سنگ است! به قصه غریبانه
سارا
آمد درست زیر شبستان گل نشست در بین آن جماعت مغرور شب پرست یک تکه آفتاب؟ نه یک تکه از بهشت... حالا درست پشت سر من نشسته است «چادر نماز گل گلی انداخته به سر» افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست این چندمین ردیف نمازی خیالی است گلدسته اذان و من های های های الله اکبر و... اَنَ
روی خطّ صاف زندگی نکن
با پرندههای بی وطن بپر روی خطّ صاف زندگی نکن وزن زندگی صدای قلب توست: فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن! گوشه اتاق خود نشسته ام آسمان به شیشه برف میزند از سر نیاز، دوست میشوم با پرندهای که حرف میزند! بحث میکنم تمامِ هفته با یک مگس که روی شانههای من است پشت یک درخت، راه میروم در جزیرهای که خانه من است م
خانه
گفته بودم پیش از این «گلخانه رنگ» من است حال میگویم جهان، پیراهن تنگ من است استخوانهای مرا در پنجه آخر خرد کرد آنکه میپنداشتم چون موم در چنگ من است دوستان همدلم ساز مخالف میزنند مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است از نبردی نابرابر بازمیگردم! دریغ دیر فهمیدم که دنیا عرصه جنگ من است مرگ پیروزی است
روزای غیرممکن
بعد تو منظره کوچهٔ مان فرق نکرد پنجره، چهره من، سوز اذان... فرق نکرد سر هر پیچ که عمداً به تو بر میخوردم سرخی صورت من از هیجان فرق نکرد بعد تو مادرم از عشق مرا میترساند حس من زیر قدمهای زمان فرق نکرد بی تو درگیر خیالات پر از درد شدم روی بوم غزلم رنگ خزان فرق نکرد روز و شب خوانده شدی در دل هر تصن
معلق
پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوار شد زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن: تا به گرد گردنم پیچد، عصایم مار شد اژدهای خفتهای بود آن زمین استوار زیرپایم، ناگه از خواب قرون بیدار شد مرغ دستآموز خوشخوان، کرکسی شد لاشهخوار وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد گل فراموشی
آتش
ابری نیست... بادی نیست... مینشینم لب حوض: گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان میچیند نان و ریحان و پنیر، آسمانی بیابر، اطلسیهایی تر رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط نور در کاسه مس، چه نوازشها میریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد پشت لبخندی پنهان هر چیز ر
15 دی :)
دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد ؟ من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید ... پی نوری ، ریگی ، لبخندی ... پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سرِ راه بعد جا...
روزگار !
دنیا که غمگین می شود ، باران که می گیرد شاعر دوباره درد بی درمان که می گیرد دنیا که وارون می شود ، عادت که می چرخد طوطی سراغ از نعش بازرگان که می گیرد دستان شب امّید روزی بازگشتن را از شهریار شهر سنگستان که می گیرد رعیت که پنهان می شود ، خرمن که می سوزد سردار یاغی راهِ کوهستان که می گیرد دستانِ کاکا...
کلمه
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده ، راه بسته ای ست زندگی ؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد می روی؟ ...
آدمی تنهاست
دیگر در انتظار که باشم ؟ زیرا مرا هوای کسی نیست روزی گَرَم هزار هوس بود امروز دیگرم هوسی نیست زندان من که زندگیم بود دیوارهای سخت و سیَه داشت جان مرا به خیره تبه کرد عمر مرا به هرزه تبه داشت در من سرود گمشده ای بود کان را کسی نخواند و نپرداخت هرگز مرا چنان که مَنَستَم یک آفریده زین همه نشناخت بس درد...
مظهر گناه
ای تلخ ! ای شرنگ ! ای خانه زاد ننگ ! ای دزد بدسرشت ! ای خائن دورنگ ! گر در فلک ستاره شوی آرمت به چنگ ور ماه نقره فام شوی پوشمت به شب گر شب شوی به ضجه برانگیزمت ز خواب ور در جهان به نام شوی پیچمت به ننگ آب حیات اگر بشوی ریزمت به خاک گر گل شوی به باغ و چمن می دهم به باد گر دامنی زِ غنچه شوی افکنم به آ...