مانتوی قرمزش بود
زندان آن پلیس ها
ماشین سیاهشان
زندان پدرم
کت و شلوار راه راهش بود
که راه اداره را فراموش نمی کرد
زندان های زیادی
در خیابان راه می روند
با تلفن حرف می زنند
سیگار می کشند
مثلاً آن زن
زندانش آشپزخانه کوچکی ست
یا آن مرد
که زندانش را در آغوش گرفته
و دنبال شیرخشک می گردد
یا آن چند نفر
زندانشان اتوبوسی ست
که هر روز شش صبح
سمت کارخانه می رود...
زندان من و تو امّا
تخت خوابی دونفره بود
که روزها از آن
فرار می کردیم
و شب ها
ما را بازمی گرداندند
چراغ ها که خاموش می شد
زیر ملحفه ای راه راه
خود را به خواب می زدیم
تا صدای گریه
هم سلولی مان را
نشنویم ...
- حامد ابراهیم پور -
پ ن 1 :
تقدیر چنین بود که در معرکه؛ سهراب!
در خون که تپیدی بشناسی پدرت را...
- حسین زحمتکش -
پ ن 2 : من فقط می خواهم از شما یه چیز بپرسم:
آیا می خواهید در زندگی بعدی با هم باشید، یا هرگز هم را نبینید؟
اگنس می دانست چنین سؤالی مطرح می شود. به همین جهت می خواست با مهمان تنها باشد.
اگنس می دانست با حضور پل قادر نخواهد بود بگوید:
«دیگر نمی خواهم با او باشم»
اگنس نمی توانست این حرف را جلوی او بزند،
و پل هم نمی خواست جلوی اگنس بگوید،
حتی احتمال داشت که پل نیز بخواهد در زندگی بعدی طور دیگری، بدون اگنس باشد.
اما با صدای بلندی توی صورت یکدیگر،
گفتن این که «ما نمی خواهیم در زندگی بعدی با هم باشیم»،
مثل این است که بگوییم «هرگز عشقی بین ما وجود نداشته و اکنون نیز وجود ندارد»
و این درست همان چیزی است که گفتنش با صدای بلند کاملاً غیرممکن است!
زیرا در این صورت تمام زندگی مشترکمان بر توهم عشق استوار بوده،
توهمی که هر دو نفر با نگرانی از آن پاسداری کرده وآن را پرورش داده اند!
- جاودانگی / میلان کوندرا -
پ ن 3 : پس سیاره هفتم زمین شد.
زمین از این سیاره های معمولی نیست!
سیاره ای است با صد و یازده شاه و هفت هزار جغرافی دان
و نهصدهزار تاجر و هفت میلیون و نیم میخواره
و سیصد و یازده میلیون خودپسند،
بعنی تقریباً دو میلیارد آدم بزرگ!
- شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزوپری -

...The nature is calling and i must go
هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134