سخن

خرید بک لینک

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهانسوز نهفتن... نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آیم و چون سایهی دیوار

گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر یک مژه خفتن... نتوانم

فریاد ز بیمهریات ای گل که درین باغ

چون غنچهی پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و ... گفتن نتوانم...

- محمدرضا شفیعی کدکنی -

پ ن ۱: آنقدرها سکوت تو را

گوش میکنم

تا گوشم از شنیدن بسیار

کر شود...

- محمدعلی بهمنی -

پ ن ۲:

غیر رویت هرچه بینم نور چشمم کم شود

هرکسی را ره مده ای پرده مژگان من

سخت نازک گشت جانم از لطافتهای عشق

دل نخواهم، جان نخواهم، آن من کو آن من

- مولانا -

پ ن ۳: یک بار دزدکی باهم رفتیم سینما و من دوساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج کنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبضهای آب و برق و تلفن و قسطهای عقب افتادهی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجارهنامه و اجارهنامه و اجارهنامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمهی نان از کلهی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی.
هردومان یخ میزنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم.
نمیتوانیم ببینیم.
فرصت حرف زدن با هم را نداریم.
در سیالهی زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای هم کاری از دستمان ساخته نیست.
عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد...

- مصطفی مستور -

هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: سخن, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:05

صفحه بندی