هیچ

متن مرتبط با «ان شب عم اسس حالي» در سایت هیچ نوشته شده است

هیچ تا بی‌کران

  • نیلوبلاگ

    چندین صدا شنیده‌ام اما دهان یکی‌ستگویا صدای نعره و بانگ اذان یکی‌ستیک‌سوی بر یزید و دگرسوی بر حسینخلقی گریستند ولی روضه‌خوان یکی‌ستافسرده از مطالعه‌ی زهر و پادزهردیدم دو شیشه‌اند ولیکن دکان یکی‌ستدر عصر ظلم، ظلم و به دوران عدل، ظلمدر کفر و دین مسافرم و ارمغان یکی‌ستدر گوش من مقایسه‌ی خیر و شر مخوانچندین مجلّد است ولی داستان یکی‌ستدزد طلا گریخت ولی دزد گیوه نه...دردا که در گلوی گذر پاسبان یکی‌ستدر جنگ شیخ و شاه، فقط زخم سهم ماستتیر از دو سوی می‌رود اما نش...

    ادامه مطلب
  • جهانِ خالی

  • نیلوبلاگ

    جهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالی‌ستبه هرزه وهم مچینید، کاین دکان خالی‌ستگرفته است حوادث، جهاتِ امکان راز عافیت چه زمین و چه آسمان خالی‌ستبه رنگِ چنبرِ دف در طلسمِ پیکر مابه هرچه دست زنی منزلِ فغان خالی‌ستز شُکرِ تیغِ تو، یارب چه‌سان برون آیددهانِ زخمِ اسیری‌ که از زبان خالی‌ستاگرچه شوقِ تو لبریزِ حیرتم داردچو چشمِ آینه، آغوشِ من همان خالی‌ستترشحی به مزاجِ سحابِ فیض نماندکه آستین‌ِ کریمان چو ناودان خالی‌ستبه چشمِ زاهدِ خودبین، چه توتیا و چه خاککه از حقیقت...

    ادامه مطلب
  • بدون عنوان

  • نیلوبلاگ

    بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهامهمچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهامشمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شدگشت بلای جان من عشق به جان خریدهامحاصل دور زندگی صحبت آشنا بودتا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهامتا به کنار بودیَم بود به جا قرار دلرفتی و رفت راحت از خاطر آرمیدهامتا تو مراد من دهی کشته مرا فراق توتا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهامچون به بهار سر کند لاله ز خاک من برونای گل تازه یاد کن از دل داغ دیدهامیا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی بروسوخت در انتظار تو جان به لب رسیدهام- رهی معیری -پ ن: سوزی ک...

    ادامه مطلب
  • سرچشمه هاى الهام و انرژى

  • نیلوبلاگ

    ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مراجان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مراز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مراگرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مراگر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مراچون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مراجان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا- عطار -پ ن:...

    ادامه مطلب
  • آسمان ابری

  • نیلوبلاگ

    آسمان ابری است! از آفاق چشمانم بپرسابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرسکشتی دل در کف ِ امواج غم خواهد شکستنکتـه را از سینه ی سرشار طوفانم بپـرسدر همـه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیستآنچـه را می گویم از آیینه ی جانم بپـرسآتـش عشقت به خاکستر بدل کـرد آخرمگـر نداری باور از دنیای ویـرانم بپرسپـرده در پرده همه خنیانگـر عشق توامشور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرسدر شب هجـر تو می سوزد چراغ هستی امآتش جان مــرا از شعـر سوزانم بپرسجــز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوختباری از او گــر نپرسی از ش...

    ادامه مطلب
  • ای با من و پنهان چو دل

  • نیلوبلاگ

    مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان منكوبی زمین من به سرِ آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستمیك دردِ ماندگار! بلایت به جان منمی سوزم از تبی كه دماسنج عشق رااز هرم خود گداخته زیر زبان منتشخیص درد ...

    ادامه مطلب
  • جان و جهان

  • نیلوبلاگ

    تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان رانفسی یار شرابم نفسی یار کبابمچو در این دور خرابم چه کنم دور زمان راز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدمنه نهانم نه بدیدم چه کنم کو...

    ادامه مطلب
  • مُردهu200cی جامانده زیر پیرهن

  • نیلوبلاگ

    به خاطر سقفی که نبوده روی سرتبرای چاقوهای شکسته در کمرتبرای آنها که وصلهی تنت شده اندبرای خاطره هایی که دشمنت شده اندبه خاطر غزلِ گير کرده در دهنتبرای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنتبرای آنها که در تنت م...

    ادامه مطلب
  • دائما یکسان نباشد حال دوران...

  • نیلوبلاگ

    یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخورای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنوین سر شوریده باز آید به سامان غم مخورگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوش...

    ادامه مطلب
  • هنگامهu200cی حیرانی

  • نیلوبلاگ

    مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایتمرا رودی بدان و یاریام کن تا درآویزمبه شوق جذبهوارت تا فرو ریز...

    ادامه مطلب
  • کی شود این روان من ساکن؟!

  • نیلوبلاگ

    وه چه بیرنگ و بینشان که منمکی ببینم مرا چنان که منمگفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منمکی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منمبحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بیکران که ...

    ادامه مطلب
  • حالِ بیu200cسامان

  • نیلوبلاگ

    چنان در قید مهرت پایبندمکه گویی آهوی سر در کمندمگهی بر درد بیدرمان بگریمگهی بر حال بیسامان بخندممرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندممجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندمنه...

    ادامه مطلب
  • اسیر زمانه

  • نیلوبلاگ

    مرغ خونین ترانه را مانم صید بیآب و دانه را مانم آتشینم، ولیک بیاثرم نالهی عاشقانه را مانم نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بیآشیانه را مانم هدف تیر فتنهام همه عمر پای برجا، نشانه را مانم با کسم در زمان...

    ادامه مطلب
  • ویرانی

  • نیلوبلاگ

    میآمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود خرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بود مردی که در خوابهایش، همواره یک باغ میسوخت وان سوی کابوسهایش، خورشید نیلوفری بود وقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آئینه میز...

    ادامه مطلب
  • جانِ جانِ جان

  • نیلوبلاگ

    سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشهی خاطر که به دیدار تو شغل است ...

    ادامه مطلب
  • پریشان گویی

  • نیلوبلاگ

    ای همنفسان بودن و آسودنِ ما چیست؟یاران همه کردند سفر، بودنِ م...

    ادامه مطلب
  • نتوانم...

  • نیلوبلاگ

    یک نفس بییار نتوانم نشستبیرخِ دلدار نتوانم نشستاز سر می می نخواهم خاستنیک زمان هشیار نتوانم نشستنور چشمم اوست، من بینورِ چشمروی با دیوار نتوانم نشستدیده را خواهم به نورش برفروختیک نفس بییار نتوانم نشستمن که از اطوار بیرون جستهامبا چنین اطوار نتوانم نشستمن که دایم بلبلِ جان بودهامبیگل و گلزار نتوانم نشستکارِ من پیوسته چون بیکار توستبیش ازین بیکار نتوانم نشستهر نفس خواهی تجلای دگرزان که بیانوار نتوانم نشستزان که یکدم در جهان جسم و جانبیغم آن یار نتوانم نشستشمس را هر لحظه میگوید بلندبی اولیالابصار ...

    ادامه مطلب
  • میان تاریکی

  • نیلوبلاگ

    میان تاریکیترا صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد در آسمان ملول ستارهای میسوخت ستارهای میرفت ستارهای میمرد ترا صدا کردم تمام هستی من چو یک پیالهی شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشهها میخورد ترانهای غمناک چو دود برمیخاست ز شهر زنجرهها چو دود میلغزید به روی پنجرهها تمام شب آنجا میان سینهی من کسی ز نومیدی نفس نفس میزد کسی به پا میخاست کسی ترا میخواست دو دست سرد، او را دوباره پس میزد تمام شب آنجا ز شاخههای سیاه غمی فرومیریخت کسی ز خود میماند کسی ترا میخواند هوا چو آوازی به روی او میریخت د...

    ادامه مطلب
  • پایان

  • نیلوبلاگ

    رفتنت زخم عمیقی ست که بر دل مانده زخم مانند رفیقی ست که بی مانند است بند بند بدنم در تب تو می سوزد گاه خاموشی یک شعله به آهی بند است بعد تو شهر چه تنگ است ... شبیه دلِ من دل من بعد تو آشفته شبیه شهر است کودک پیر درونم به تو وابسته شده بعد xa0تو با همه حتی خود من هم قهر است راه می افتم و می افتم و می ا...

    ادامه مطلب
  • زندان

  • نیلوبلاگ

    زندان آن زنمانتوی قرمزش بود زندان آن پلیس ها ماشین سیاهشان زندان پدرم کت و شلوار راه راهش بود که راه اداره را فراموش نمی کرد زندان های زیادی در خیابان راه می روند با تلفن حرف می زنند سیگار می کشند مثلاً آن زن زندانش آشپزخانه کوچکی ست یا آن مرد که زندانش را در آغوش گرفته و دنبال شیرخشک می گردد یا آن ...

    ادامه مطلب