می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن‌در ز غمت پیرهنِ جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

گرچه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

- سعدی -


پ ن: به خودکشی می‌اندیشیدم.
اما سال نو هدیه‌ای دریافت کردم.
یک قواره پارچه برای کیمونو.
پارچه‌ی کتان لطیفی با راه‌راه خاکستری برای کیمونوی تابستانی.
گفتم پس تابستان را زنده می‌مانم...
- اوسامو دازای -


ح ن: سعی کردم به یاد بیارم لحظاتی که رو "واقعا" و "قلبا" از چیزی لذت بردم.
دو تا لحظه توی کودکیم خیلی پررنگ بودن! دو تا لحظه‌ای که توی اون‌ها ساده‌ترین کارها رو انجام میدادم!
خوردن سیب زمینی سرخ کرده با سس قرمز و یکی هم وقتی که با مامان و همسایه رفتیم به پارک نزدیک خونه، شیرجه زدیم توی اتاقک پر از توپ و روی چمنا قل خوردیم! :)
حس اون لحظه‌ها دقیقا یادمه که واقعا داشتم لذت می‌بردم و ازون حس فوق‌العاده واقعا آگاه بودم.
بعد ازون من به پارک‌های بسی زیباتری رفتم، و غذاهای بسی خوشمزه‌تر خوردم، ولی هیچکدوم مثل اون لحظات دیگه تکرار نشدن.
شاید بازم باید دلیلش رو توی مغز و نحوه عملکردش دنبالش بگردم!
شاید اون کودکی که عمیق‌ترین لذت‌ها رو با کوچک‌ترین بهانه‌ها تجربه کرده، به خاطر این بود که "خواستن"هاش واقعی بودن!
چیزی که واقعا دلش می‌خواست مثلا این بود که بره اونقدر بدوه که از نفس بیفته،
و همین کار رو هم می‌کرد.
بزرگ که شدیم مغزمون پر از شد از خواستن‌های فیکی که متعلق به ما نبودن.
فکر کردیم اگه توی فلان جلسه خروجی‌های خوفناک‌تری نشون بدیم و تحسین همگان رو بربیانگیزیم،
یا اگه تعداد مقالاتمون از فلان عدد بیشتر بشه،
اگه حقوقمون از فلانقدر بالاتر بره،
یا اگه مدل خونه و ماشینمون حسرت‌برانگیز بشه،
خوشحال میشیم.
فکر کردیم این رو از زندگی "می‌خوایم".
و براش خیلی زحمت کشیدیم و می‌کشیم.
ولی خیلیامون به این خواستن‌های غیرواقعی هم رسید و دید نه! این نبود چیزی که دنبالش بودم.
شاید اگه بیشتر و بزرگ‌تر باشه راضی بشم. خوشحال بشم.
و دوباره و دوباره همین مسیر تکراری رو طی کردیم.
خیلیامون هم حتی به نصف خواستن‌های غیرواقعیمون نرسید و دلیل خوشحال نبودن رو نرسیدن به اون‌ها تصور کرد.
ولی شاید دلیل اصلیش این باشه که چیزی که فکر می‌کنیم می‌خوایم، چیزی نیست که واقعا می‌خوایم.
شاید باید مغزمون رو از وعده و وعید دادن‌های بیخود که (فلان کار تو رو خوشحال خواهد کرد) باز بداریم
و مثل بچگیا بریم دنبال چیزی که دلمون می‌خواد.
اینجاست که باز به این جمله ایمان میارم که:
هرکس توی دنیایی زندگی می‌کنه که خودش میافرینه.
دوست دارم دوباره برگردم به همون دنیایی که ذهن معصوم کودکیم ساخته بود.
دنیایی که توش خبری از ددلاین نبود! دنیایی که توش "اشیا" نقشی توی آرامش و خوشحالیم نداشتن.
دنیایی که ذهنم موقع خوردن اون سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های خوشمزه -که مامان اون‌ها رو برای قیمه ظهر کنار گذاشته بود و من قایمکی بهشون دستبرد زده بودم- فقط و فقط همونجا بود...

Story pin image