خورشيد گم شد و شبِ موعودِ مستها
شب آمد و جماعتِ قدّاره دستها
اندوهِ مبهمی همهجا را گرفته بود
دودی جهنّمی همهجا را گرفته بود
ما در ميانِ خون و هياهو رها شديم
در تيغههای خونیِ چاقو رها شديم...
در زخمهای سرخِ تنِ مردهای ده
در پرسهی شبانهی ولگردهای ده
در بچههای كوچکِ يک مشت استخوان
در دستهای خونیِ مزدورهای خان!
در ميوههای باغچه كه چيده میشدند
در دخترانِ كوچه كه دزديده میشدند
در حاصل زمينِ شما كه به باد رفت
در عيد و هفتسين شما كه به باد رفت
در ساعتی كه برّهی ما را شغال برد
مامِ مرا به وقت اذانِ تو آل برد!
طاعون و باز خندهی چركينِ موشها
اشکِ تو و تبسّمِ آدمفروشها!
در خون شكسته شد گرهِ مشتهای تو
من بودم و شكسته شد انگشتهای تو
من بودم و تو را همهی شب كتک زدند
من بودم و به صورتِ خيس تو چک زدند
يك ديو دستهای سپيد تو را شكست
پشت برادرانِ شهيد تو را شكست
تو چنگ روی صورت جلادها زدی
تو باز گريه كردی و من را صدا زدی
من... زار مرده بودم و گوشم نمیشنید
انگار مرده بودم و گوشم نمیشنید
ای کاش کاش کاش پشیمان نمیشدم
ای کاش مرده بودم و پنهان نمیشدم...
تو گم شدی میان تمام گذشتهها
در ردپای یخزدهی برنگشتهها
تو رفتی و صدای تو در گوشهای شهر
خون تو در گلوی سیاووشهای شهر
ماییم و روزهای مهآلودِ رد شده
در جستجوی خاطرههای لگد شده
ما ماندهایم و حسرتِ فتح سرابها
خوابیده زیر چکمهی عالیجنابها
من ماندهام... وَ وسعت دردی قبیلهای
با خاطرات دخترکِ چشم تیلهای...
.
.
.
.
- حامد ابراهیمپور -
تابستان هفتاد و نه
برشی از میانهی یک مثنوی بلند
از مجموعه شعر: دروغهای مقدس
پ ن: همراه بادها به سفر رفتم
تا سالهای دور مهآلوده
خاکم همیشه تشنه و خونی بود
تا بوده روزگار، همین بوده...
- حامد ابراهیمپور -
ح ن: میخوام بنویسم. ولی دستم به نوشتن نمیره.
توی نقطهای قرار دارم که حس میکنم حتی از حافظ و سعدی گفتن و شعر خوندن هم لوکس محسوب میشه!
به یاد ایران در بندم.
ایران مظلومم.
ایران تیرخورده، جفادیده، ستمکشیده،
ایران اسیر دست پلیدی و بیخردی شده.
ایرانِ زیبایِ من.
برچسب:
نویسنده: پویان نظری