هیچ

متن مرتبط با «عشق تو نمی میره عارف» در سایت هیچ نوشته شده است

بنام عشق وطن

  • نیلوبلاگ

    با عشق وطن مندرجات ذیل را در اینجا ثبت می‌نمایم، شاید بعد از من یادگار بماند و موجب آمرزش روح من باشد باید دانست: این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیه از معاهده دولتین انگلستان و ایران است که از طبع من تراوش کرده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معامله فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال ازآن...

    ادامه مطلب
  • در روزگاری که عشق را نمیu200cشناسند...

  • نیلوبلاگ

    نه معماری بلند آوازه امنه پیکره تراشی از روزگار رنسانسنه آشنای دیرینه مرمر.اما می خواهم بدانیتن زیبای تو را چگونه ساخته امو با گل و ستاره و شعر آراسته امو با ظرافت خط کوفی.نمی خواهمتوانایی ام را در با...

    ادامه مطلب
  • صدام مالِ تو

  • نیلوبلاگ

    بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن،xa0که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟بس...

    ادامه مطلب
  • کجایی عشق؟

  • نیلوبلاگ

    تو را از دست دادم جنگجویی ناتوان بودمگمت کردم، غرور بیدلیلم کار دستم دادسیاهی خسته کرد اسب سپیدم را زمین خوردمهمان آغاز قصه، لشکر دشمن شکستم داد!هوایت در سرم پیچیده اما پای رفتن نیستکمی نزدیک شو، روی...

    ادامه مطلب
  • من کشتهu200cی عشقم

  • نیلوبلاگ

    من کشتهی وبلاگ عشقم کلمه ، اثرم هیچ مپرسید گم شد اثر من، دگرم هیچ مپرسید گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید فردا سر خود میکنم اندر سر و کارش امروز که با درد سرم هیچ مپرسید وقتی که ...

    ادامه مطلب
  • نتوانم...

  • نیلوبلاگ

    یک نفس بییار نتوانم نشستبیرخِ دلدار نتوانم نشستاز سر می می نخواهم خاستنیک زمان هشیار نتوانم نشستنور چشمم اوست، من بینورِ چشمروی با دیوار نتوانم نشستدیده را خواهم به نورش برفروختیک نفس بییار نتوانم نشستمن که از اطوار بیرون جستهامبا چنین اطوار نتوانم نشستمن که دایم بلبلِ جان بودهامبیگل و گلزار نتوانم نشستکارِ من پیوسته چون بیکار توستبیش ازین بیکار نتوانم نشستهر نفس خواهی تجلای دگرزان که بیانوار نتوانم نشستزان که یکدم در جهان جسم و جانبیغم آن یار نتوانم نشستشمس را هر لحظه میگوید بلندبی اولیالابصار ...

    ادامه مطلب
  • دست در گردنِ یادِ تو

  • نیلوبلاگ

    دست در گردن یاد تو چنانم که مپرسآنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار بیتو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس تا سفر با تو چنان بود و حَضَر بیتو چنین آنچنان بر حَذَر از همسفرانم که مپرس من که از پنجهی گرگان به سلامت رَستَم آنچنان خونی زنجیر شَبانم که مپرس دوستان طعنه زنندم که وفا در تو نبود آنچنان زخمی این زخم زبانم که مپرس تا که دزدیده تماشا کنمت، هرشب و روز آنچ...

    ادامه مطلب
  • بعد از تو

  • نیلوبلاگ

    xa0ای هفت سالگیای لحظهی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شـ ـکـ ـسـ ـت بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بهجز آب، آب، آب در آب غرق شد بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا برمیخاست و به صدای سوت کارخانههای اسلحهسازی، دل بستی...

    ادامه مطلب
  • کسی که شکل تو باشه

  • نیلوبلاگ

    کسی که شکل تو باشه یه معجزهس واسم پیمبری که به ایمان من اضافه کنه پیمبری که با تفسیر سادهی موهاش هزار تا حوزهی علمیه رو کلافه کنه! کسی که شکل تو باشه محاله پشت سرش خدا بخواد و دوباره یه دین تازه بیاد قطار میشه جهان واسه دیدنش که بره یه شهر با یه قطار پر از جنازه بیاد «کسی که شکلِ تو»! فرض محال این دنیاست تویی که وسعت زیباییُ عوض کردی برای منطق موهات، که دورن از شونهم چقدر فلسفهبافی کنم که بر...

    ادامه مطلب
  • عشقِ لعنتی !

  • نیلوبلاگ

    تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست غمِ توهست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید ونیست درون آتش از آنم که آتشین گلِ من مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیض بخشی ابر بهار باید ونیست چگونه لاف محبت زنی که از غمِ عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو به...

    ادامه مطلب
  • عشق نمی میره ...

  • نیلوبلاگ

    بذار از اول قصه بگم : می میره اون مردی که من تنها دلیلِ واقعی رفتنش می شم گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد می شه پلیس احمقی که فکر می کرده زنش می شم به چشمات زل زدم اون تیله های خیس جادویی که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود بهم گفتی یه روز خوب توو راههxa0... بهم گفتی ... بهم گفتیxa0ولی انگار که لحنت سوالی بود ! بغل کردی من و جوری که جونم رو بدم واسه ت واسه اون چشم های لعنتی که غرق اندوهه صدای در زدن اومد ، صدای پچ پچ جنّا ! نترسیدم ! که پشت من تویی ... که پشت من کوهه ... به چشمات زل زدم اون ...

    ادامه مطلب