
چندین صدا شنیدهام اما دهان یکیستگویا صدای نعره و بانگ اذان یکیستیکسوی بر یزید و دگرسوی بر حسینخلقی گریستند ولی روضهخوان یکیستافسرده از مطالعهی زهر و پادزهردیدم دو شیشهاند ولیکن دکان یکیستدر عصر ظلم، ظلم و به دوران عدل، ظلمدر کفر و دین مسافرم و ارمغان یکیستدر گوش من مقایسهی خیر و شر مخوانچندین مجلّد است ولی داستان یکیستدزد طلا گریخت ولی دزد گیوه نه...دردا که در گلوی گذر پاسبان یکیستدر جنگ شیخ و شاه، فقط زخم سهم ماستتیر از دو سوی میرود اما نش...
ادامه مطلب
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیستحرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی استاینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظریستگر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیستهر کسی قصه شوقش به زبانی گویدچون نکو مینگرم، حاصل افسانه یکیستاینهمه قصه ز سودای گرفتارانستورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیستره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نهگریه نیمه شب و خنده مستانه یکیستگر زمن پرسی از آن لطف که من میدانمآشنا بر در این خانه و بیگانه یکیستهیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادندبهر این یک دو نفس، عاقل...
ادامه مطلب
زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیستدر حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیستدر طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوستدر صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیستتا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راندعرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیستچیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیستاین چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیستصاحبِ دیوانِ ما گویی نمیداند حسابکاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیستهر که خواه...
ادامه مطلب
ز بامداد دلم میپرد به سوداییچو وام دار مرا میکند تقاضاییعجب به خواب چه دیدهست دوش این دل منکه هست در سرم امروز شور و صفراییولی دلم چه کند چون موکلان قضاهمیرسند پیاپی به دل ز بالاییپرست خانه دل از موکل عجمیکه نیست یک سر سوزن بهانه را جاییبهانه نیست وگر هست کو زبان و دلیگریز نیست وگر هست کو مرا پاییجهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوهروان و رقص کنانیم تا به دریاییاگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارقدم قدم بودش در سفر تماشاییچگونه زار ننالم من از کسی که گرفتبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرناییهوس نشسته ک...
ادامه مطلب
ای نسیم سحر آرامگَهِ یار کجاست؟منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عیّار کجاست؟شبِ تار است و رَه وادیِ اَیمَن در پیشآتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟هر که آمد به جهان نقش خرابی دارددر خرابات بگویید که هشیار کجاست؟آن کَس است اهلِ بشارت که اشارت داندنکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست؟هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَشکاین دل غمزده سرگشته، گرفتار کجاست؟عقل دیوانه شد، آن سلسلهٔ مشکین کو؟دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟ساقی و مطرب و می جمله مهیاس...
ادامه مطلب
زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستنای فراموشان به ذوق یاد باید زیستنبلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفسبر مراد خاطر صیاد باید زیستنمن نمیگویم بهکلی از تعلقها برآاندکی زین دردسر آزاد باید زیستنخواه در دوزخ وطن کن خواه با فردوس سازعافیت هرجا نباشد شاد باید زیستنچون سپندم عمرها در کسوت افسردگیبر امید یک تپش فریاد باید زیستننیست زین دشوارتر جهدی که ما را با فناصلح کار عالم اضداد باید زیستنزندگی بر گردن افتادهست یاران چاره چیستچند روزی هرچه باداباد باید زیستنموج گوهر در قناعتگاه قسمت خشک نیستتردماغ شرم ...
ادامه مطلب
شب اول :هجوم نازی هاطرف کوره های انسانیوسط خون و بمب می رقصندچند تا دختر لهستانیشب دوم :کلاه و بارانیچند تا بوسه ی بدون دلیلپشت هم تیر خوردن و مردنته هر فیلم ژان پِیِر مِلویلشب سوم: طناب یخ زده ایبر گ...
ادامه مطلب
نه معماری بلند آوازه امنه پیکره تراشی از روزگار رنسانسنه آشنای دیرینه مرمر.اما می خواهم بدانیتن زیبای تو را چگونه ساخته امو با گل و ستاره و شعر آراسته امو با ظرافت خط کوفی.نمی خواهمتوانایی ام را در با...
ادامه مطلب
ساکت شدی هیچکی درونت رو نمیفهمهذهن خودت هم چند و چونت رو نمیفهمهمثل خدا با درد تنهاییت خو کردیپیغمبرت حتی زبونت رو نمیفهمهتو تختجمشیدی یه غول لخت که هیچکیدرد نبود سرستونت رو نمیفهمهتو بیدی نیستی ...
ادامه مطلب
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخورای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنوین سر شوریده باز آید به سامان غم مخورگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوش...
ادامه مطلب
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن،xa0که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟بس...
ادامه مطلب
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایتمرا رودی بدان و یاریام کن تا درآویزمبه شوق جذبهوارت تا فرو ریز...
ادامه مطلب
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بیدلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبلهی دگرم بلای...
ادامه مطلب
میآمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود خرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بود مردی که در خوابهایش، همواره یک باغ میسوخت وان سوی کابوسهایش، خورشید نیلوفری بود وقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آئینه میز...
ادامه مطلب
باید کمک کنی، کمرم را شکستهاند بالم نمیدهند، پرم را شکستهاند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پلهای امن پشت سرم را شکستهاند هم ریشههای مرا خشک کردهاند هم شاخههای تازهترم را شکستهاند حتی مرا ...
ادامه مطلب
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همهی عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر آه، اکنون دیریست که فروریخته در من، گوی...
ادامه مطلب
یک نفس بییار نتوانم نشستبیرخِ دلدار نتوانم نشستاز سر می می نخواهم خاستنیک زمان هشیار نتوانم نشستنور چشمم اوست، من بینورِ چشمروی با دیوار نتوانم نشستدیده را خواهم به نورش برفروختیک نفس بییار نتوانم نشستمن که از اطوار بیرون جستهامبا چنین اطوار نتوانم نشستمن که دایم بلبلِ جان بودهامبیگل و گلزار نتوانم نشستکارِ من پیوسته چون بیکار توستبیش ازین بیکار نتوانم نشستهر نفس خواهی تجلای دگرزان که بیانوار نتوانم نشستزان که یکدم در جهان جسم و جانبیغم آن یار نتوانم نشستشمس را هر لحظه میگوید بلندبی اولیالابصار ...
ادامه مطلب
دست در گردن یاد تو چنانم که مپرسآنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار بیتو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس تا سفر با تو چنان بود و حَضَر بیتو چنین آنچنان بر حَذَر از همسفرانم که مپرس من که از پنجهی گرگان به سلامت رَستَم آنچنان خونی زنجیر شَبانم که مپرس دوستان طعنه زنندم که وفا در تو نبود آنچنان زخمی این زخم زبانم که مپرس تا که دزدیده تماشا کنمت، هرشب و روز آنچ...
ادامه مطلب
xa0ای هفت سالگیای لحظهی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شـ ـکـ ـسـ ـت بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بهجز آب، آب، آب در آب غرق شد بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا برمیخاست و به صدای سوت کارخانههای اسلحهسازی، دل بستی...
ادامه مطلب
کسی که شکل تو باشه یه معجزهس واسم پیمبری که به ایمان من اضافه کنه پیمبری که با تفسیر سادهی موهاش هزار تا حوزهی علمیه رو کلافه کنه! کسی که شکل تو باشه محاله پشت سرش خدا بخواد و دوباره یه دین تازه بیاد قطار میشه جهان واسه دیدنش که بره یه شهر با یه قطار پر از جنازه بیاد «کسی که شکلِ تو»! فرض محال این دنیاست تویی که وسعت زیباییُ عوض کردی برای منطق موهات، که دورن از شونهم چقدر فلسفهبافی کنم که بر...
ادامه مطلب