هیچ

متن مرتبط با «عشق لعنتی من» در سایت هیچ نوشته شده است

بنام عشق وطن

  • نیلوبلاگ

    با عشق وطن مندرجات ذیل را در اینجا ثبت می‌نمایم، شاید بعد از من یادگار بماند و موجب آمرزش روح من باشد باید دانست: این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیه از معاهده دولتین انگلستان و ایران است که از طبع من تراوش کرده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معامله فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال ازآن...

    ادامه مطلب
  • ذهن آشفته من

  • نیلوبلاگ

    مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شدرقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشتمگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودندهر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شدخدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخشکه سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شدمجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزمکنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شدشرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقیدلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شدمشوی ای دیده نقشِ غم ز ...

    ادامه مطلب
  • نقش و نگار دل من

  • نیلوبلاگ

    برسان باده که غم روی نمود ای ساقیاین شبیخون بلا باز چه بود ای ساقیحالیا عکس دل ماست در آیینه جامتا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقیدیدی آن یار که بستیم صد امید در اوچون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیوگر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقیتشنه خون زمین است فلک وین مه نوکهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقیبس که شستیم به خوناب جگر جامه جاننه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقیحق به دست دل من بود که در معبد عشقسر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقیاین لب و جام پی گردش می ساخ...

    ادامه مطلب
  • ای با من و پنهان چو دل

  • نیلوبلاگ

    مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان منكوبی زمین من به سرِ آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستمیك دردِ ماندگار! بلایت به جان منمی سوزم از تبی كه دماسنج عشق رااز هرم خود گداخته زیر زبان منتشخیص درد ...

    ادامه مطلب
  • در روزگاری که عشق را نمیu200cشناسند...

  • نیلوبلاگ

    نه معماری بلند آوازه امنه پیکره تراشی از روزگار رنسانسنه آشنای دیرینه مرمر.اما می خواهم بدانیتن زیبای تو را چگونه ساخته امو با گل و ستاره و شعر آراسته امو با ظرافت خط کوفی.نمی خواهمتوانایی ام را در با...

    ادامه مطلب
  • کی شود این روان من ساکن؟!

  • نیلوبلاگ

    وه چه بیرنگ و بینشان که منمکی ببینم مرا چنان که منمگفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منمکی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منمبحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بیکران که ...

    ادامه مطلب
  • کجایی عشق؟

  • نیلوبلاگ

    تو را از دست دادم جنگجویی ناتوان بودمگمت کردم، غرور بیدلیلم کار دستم دادسیاهی خسته کرد اسب سپیدم را زمین خوردمهمان آغاز قصه، لشکر دشمن شکستم داد!هوایت در سرم پیچیده اما پای رفتن نیستکمی نزدیک شو، روی...

    ادامه مطلب
  • من کشتهu200cی عشقم

  • نیلوبلاگ

    من کشتهی وبلاگ عشقم کلمه ، اثرم هیچ مپرسید گم شد اثر من، دگرم هیچ مپرسید گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید فردا سر خود میکنم اندر سر و کارش امروز که با درد سرم هیچ مپرسید وقتی که ...

    ادامه مطلب
  • بهترین دوست ، دشمنت باشد .

  • نیلوبلاگ

    فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص به دوست داشتنم بینِ دوستش داری ! به خواب رفتمت از گریه های تکراری تماس های کسی ناشناس از خط ... به استخوان سرم زیر حرکت مته که می شود به رگ و پوست ، از تو تیغ کشید که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید که می شود وسط وان ، دچار فلسفه شد که زیر آب فرو رفت ... واقعا خفه شد ! که مثل من ، ته آهنگ " راک " گریه کنی ! جلوی پاش بیفتی به خاک ... گریه کنی که می شود چمدانت شد و مسافر شد میان دست تو سیگار بود و شاعر شد که می شود وسط سینه ات موا...

    ادامه مطلب
  • من مستحق این همه آوار نیستم ...

  • نیلوبلاگ

    از عشق آنچنان که تو ، ناچار نیستم از زندگی چنان که تو ، سرشار نیستم چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان ... سر می رسی دوباره و بیدار نیستم مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم آغوش می گشایی و باور نمی کنی در قید بازوان تو این بار نیستمxa0 این عشقِ مرده را به دلم پیشکش نکن من مثلِ آن جماعت کفتار نیستم حالا ازین شلوغی ممتد عبور کن طوری نگاه کن به من انگار نیستم ! صعب العبور کرده مرا کوهِ ریخته آن جاده همیشه هموار نیستم از این جنون زلزله خیزت رهام کن من مستحق این همه آوار نیستم ...

    ادامه مطلب
  • خودت را به جای من بگذار

  • نیلوبلاگ

    حلق خود را 4 پاره کنی شعر تنها رسانه ات باشد توی شهری که بی ادب شده است ادبیات خانه ات باشد دستمالی سیاه برداری چیزی از صلح و جنگ بنویسی متناقض نمای غم باشی زشت ها را - قشنگ - بنویسی پیشگو باشی و بفهمانی که غروب از طلوع معلوم است به کجا می روم که در این راه تهِ خط از شروع معلوم است ... (تلخ) مثلِ همین که می نوشی واقعیت برای غمگین هاست فال من را نگیر ... می دانم زندگی قهوه ای تر از این هاست ! گفتی از غصه دست بردارم از گل و عشق و خانه بنویسم تو خودت را به جای من بگذار با کدامین بهانه بنویسم ؟ در س...

    ادامه مطلب
  • من

  • نیلوبلاگ

    من شاعرم ... نه ! کاتب وحی ایی که بر کاغذ و دوات خودش قی کرد ! من شاعرم ... پیامبری مطرود که روی معجزات خودش قی کرد ! من شعر می نویسم ، می جنگم با سرنوشت شومم ، تقدیرم یک بیت تا ببارد ، می سوزم یک شعر تا بیاید ، می میرم در جبر زنده بودم ، اما نه ! این شعر جای فلسفه بافی نیست سنگم زدند ، بی وطنم کردندxa0 این ها برای مرگم کافی نیست ! بی اسم و ایسم ، فلسفه ام شعر است یک کوچه ، یک دوراهیِ بن بستم ! من زخم خورده بودم ، پس بودم ! من شعر می نویسم ، پس هستم ! خورشید با غرورش ، با نورش اندازه اتاقم روشن ...

    ادامه مطلب
  • عشقِ لعنتی !

  • نیلوبلاگ

    تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست غمِ توهست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید ونیست درون آتش از آنم که آتشین گلِ من مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیض بخشی ابر بهار باید ونیست چگونه لاف محبت زنی که از غمِ عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو به...

    ادامه مطلب
  • عشق نمی میره ...

  • نیلوبلاگ

    بذار از اول قصه بگم : می میره اون مردی که من تنها دلیلِ واقعی رفتنش می شم گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد می شه پلیس احمقی که فکر می کرده زنش می شم به چشمات زل زدم اون تیله های خیس جادویی که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود بهم گفتی یه روز خوب توو راههxa0... بهم گفتی ... بهم گفتیxa0ولی انگار که لحنت سوالی بود ! بغل کردی من و جوری که جونم رو بدم واسه ت واسه اون چشم های لعنتی که غرق اندوهه صدای در زدن اومد ، صدای پچ پچ جنّا ! نترسیدم ! که پشت من تویی ... که پشت من کوهه ... به چشمات زل زدم اون ...

    ادامه مطلب