
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهانسوز نهفتن... نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایهی دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شبها چون شمع سحر یک مژه خفتن... نتوانم فریاد ز بیمهریات ای گل که درین باغ چون غنچهی پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و ... گفتن نتوانم... - محمدرضا شفیعی کدکنی - پ ن ۱: آنقدرها سکوت تو را گوش م...
ادامه مطلب