
در مستراح خانهی خود گیر کردهام جا مانده از دویدن بیوقفهی جهان اندازهی هواکش زنگار بستهایست یک ساعتیست سهم من از کل آسمان [فریاد میکشی و نفس کم میآوری فریاد میکشی و زبان تو الکن است فکر خدا نباش که یک مستراح شوم جای بدی برای به او فکر کردن است] مأیوس از خدایم و در حق چون منی لطفی که کرده بود به یونس نمیکند در مستراح خانهی خود گیر کردهام حتی خدا... وجود مرا... حس نمیکند... [کم کم شبیه...
ادامه مطلب