
تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشتیک جور دیگر بود، آیینِ خودش را داشتتنهایی من بوی رفتن، طعم مردن بودتنهاییام ردّ طنابی دور گردن بودبعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکردوقت نوشتن دستهایم را فلج میکردبعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بودبعضی زمانها یک سکوتِ غیرعادی بوددر سینه مثل نامهای تاخورده میخوابیدتنهایی من با زنانی مرده میخوابیدتنهایتر از تنهایی یک شهر سنگی بودغمگینتر از اعدام یک مجروح جنگی بودگاهی شبیه تنگِ بیماهی کدر میشدگاهی مواقع در خیابان منفجر میشدگاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بودگاهی فقط آرامش...
ادامه مطلب