
ز بامداد دلم میپرد به سوداییچو وام دار مرا میکند تقاضاییعجب به خواب چه دیدهست دوش این دل منکه هست در سرم امروز شور و صفراییولی دلم چه کند چون موکلان قضاهمیرسند پیاپی به دل ز بالاییپرست خانه دل از موکل عجمیکه نیست یک سر سوزن بهانه را جاییبهانه نیست وگر هست کو زبان و دلیگریز نیست وگر هست کو مرا پاییجهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوهروان و رقص کنانیم تا به دریاییاگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارقدم قدم بودش در سفر تماشاییچگونه زار ننالم من از کسی که گرفتبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرناییهوس نشسته ک...
ادامه مطلب
طاقت عشق تو زین بیشم نماندبیش از این بی تو سر خویشم نماندراست میخواهی... نخواهم بی تو عمربرگ گفتار کمابیشم نماندشد توانگر جانم از تیمار و غمزان دل بیصبر درویشم نماندتا گرفتم آشنایی با غمتدر جهان بیگ...
ادامه مطلب
من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم! من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل پدر نیست... مثل انسی نیست... مثل یحیی نیست... مثل...
ادامه مطلب
ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تورا ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا /xa0با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا ؟ فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود / جانِ من این همه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی / زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم ...
ادامه مطلب
از عشق آنچنان که تو ، ناچار نیستم از زندگی چنان که تو ، سرشار نیستم چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان ... سر می رسی دوباره و بیدار نیستم مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم آغوش می گشایی و باور نمی کنی در قید بازوان تو این بار نیستمxa0 این عشقِ مرده را به دلم پیشکش نکن من مثلِ آن جماعت کفتار نیستم حالا ازین شلوغی ممتد عبور کن طوری نگاه کن به من انگار نیستم ! صعب العبور کرده مرا کوهِ ریخته آن جاده همیشه هموار نیستم از این جنون زلزله خیزت رهام کن من مستحق این همه آوار نیستم ...
ادامه مطلب
من شاعرم ... نه ! کاتب وحی ایی که بر کاغذ و دوات خودش قی کرد ! من شاعرم ... پیامبری مطرود که روی معجزات خودش قی کرد ! من شعر می نویسم ، می جنگم با سرنوشت شومم ، تقدیرم یک بیت تا ببارد ، می سوزم یک شعر تا بیاید ، می میرم در جبر زنده بودم ، اما نه ! این شعر جای فلسفه بافی نیست سنگم زدند ، بی وطنم کردندxa0 این ها برای مرگم کافی نیست ! بی اسم و ایسم ، فلسفه ام شعر است یک کوچه ، یک دوراهیِ بن بستم ! من زخم خورده بودم ، پس بودم ! من شعر می نویسم ، پس هستم ! خورشید با غرورش ، با نورش اندازه اتاقم روشن ...
ادامه مطلب