
برسان باده که غم روی نمود ای ساقیاین شبیخون بلا باز چه بود ای ساقیحالیا عکس دل ماست در آیینه جامتا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقیدیدی آن یار که بستیم صد امید در اوچون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیوگر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقیتشنه خون زمین است فلک وین مه نوکهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقیبس که شستیم به خوناب جگر جامه جاننه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقیحق به دست دل من بود که در معبد عشقسر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقیاین لب و جام پی گردش می ساخ...
ادامه مطلب