هیچ

متن مرتبط با «سر نوشت بدون سانسور» در سایت هیچ نوشته شده است

بدون عنوان

  • نیلوبلاگ

    بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهامهمچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهامشمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شدگشت بلای جان من عشق به جان خریدهامحاصل دور زندگی صحبت آشنا بودتا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهامتا به کنار بودیَم بود به جا قرار دلرفتی و رفت راحت از خاطر آرمیدهامتا تو مراد من دهی کشته مرا فراق توتا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهامچون به بهار سر کند لاله ز خاک من برونای گل تازه یاد کن از دل داغ دیدهامیا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی بروسوخت در انتظار تو جان به لب رسیدهام- رهی معیری -پ ن: سوزی ک...

    ادامه مطلب
  • سرچشمه هاى الهام و انرژى

  • نیلوبلاگ

    ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مراجان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مراز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مراگرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مراگر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مراچون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مراجان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا- عطار -پ ن:...

    ادامه مطلب
  • خارِ سرِ دیوار

  • نیلوبلاگ

    یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی بارم از قند تو مینوشم، با پند تو میکوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بودهست سوگند بدین یک جان کز غ...

    ادامه مطلب
  • پسر نوح

  • نیلوبلاگ

    هر چه کردم به خودم کردم و وجدان خودم پسر نوحم و قربانی طوفان خودم تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند آنچنانم که شدم دست به دامان خودم موی تو ریخته بر شانه تو ، امّا من شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست می روم سر بگذارم به بیابان خودم آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است اخوانم که رسیدم به زمستان خودم تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات من گرفتار خودم هستم و زندان خودم شب میلاد من بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم - یاسر قنبرلو - xa0 پ ن 1 : شانه...

    ادامه مطلب
  • سر نوشت

  • نیلوبلاگ

    جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم ! افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگذاز پندارد آن که روحِ مرا رام کرده است ! جان سختی ام نگر که فریبم نداده است این بندگی ، که زندگیش نام کرده است ! بیمی به دل زِ مرگ ندارم که زندگی جز زهرِ غم نریخت شرابی به جامِ من گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرامِ من تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ن...

    ادامه مطلب