
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهامهمچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهامشمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شدگشت بلای جان من عشق به جان خریدهامحاصل دور زندگی صحبت آشنا بودتا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهامتا به کنار بودیَم بود به جا قرار دلرفتی و رفت راحت از خاطر آرمیدهامتا تو مراد من دهی کشته مرا فراق توتا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهامچون به بهار سر کند لاله ز خاک من برونای گل تازه یاد کن از دل داغ دیدهامیا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی بروسوخت در انتظار تو جان به لب رسیدهام- رهی معیری -پ ن: سوزی ک...
ادامه مطلب
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم ! افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگذاز پندارد آن که روحِ مرا رام کرده است ! جان سختی ام نگر که فریبم نداده است این بندگی ، که زندگیش نام کرده است ! بیمی به دل زِ مرگ ندارم که زندگی جز زهرِ غم نریخت شرابی به جامِ من گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرامِ من تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ن...
ادامه مطلب